www.fanouserah2.blogfa.com

سلام

این وبلاگ به دلایل نا معلوم دچار مشکل شده !

ادرس جدید:

www.fanouserah2.blogfa.com

 

با تشکر اهو

ببخشید چون وبم یا بلاگ فا دچار اشکال شده نظراتتون را اینجا بگذارید راجع به مراقبه با تشکر محبوب

مراقبه

درس این بار مراقبه (مدیتیشن)است

مراقبه یعنی تو حواست به یک جا متمرکز باشد .به ما یاد دادندکه مانند گربه ای که موقع

شکار موش به کمین می نشیند، همان گونه تمرکز کنید.چگونه با چشمان نیمه بسته گاهی ساعتها  نشیند

وهمه وجودش حتی موهای تنش به همان نقطه دقت دارد...مراقبه چیزی به مراتب فراتر از

آرامش وشل نمودن عضلات است.در وضعیت مراقبه،روح ما کاملا در آرامش بوده بر

عکس حالت آرامش اندام ها،که در آن تمرکز ذهن غیر ممکن است در این حالت روح

وذهن،قابل کنترل وتمرکز می باشند.                  

اگر ما بتوانیم افکارمان را تحت کنترل خود در آوریم در نتیچه می توانیم در حالت مراقبه

خوداگاه خود را شکوفاکرده وهمه چیز را آن طور که هست بشناسیم.از طریق این حالت

می توان از ضمیر خودآگاه گذر کرد وبه ضمیر نآخود آگاه دست یافت وبه نیمکره راست

مغزکه جایگاه احساسات وهنر وموسیقی می باشد دست یافت .          

برای افراد بسیار مشکل است مخصوصا کسانی که در طول روزعادت دارند افکار

خود را آزادانه رها نموده وهم زمان به چیزهای مختلفی فکر کنند.

مراقبه وتجارب آرامش آن واثرات سودمندی که بر سلامت روح وروان شما دارد

را نمی توانید فراموش کنید.................           

اگر موافق هستید اعلام بفرمایید ..تا چگونه مراقبه کردن را برایتان بنویسم

(روح ما برای اینکه خاطره عبور خود را از زمین وخاصیت ابدی بودنش را

پس از جدایی از بدن حفظ کند باید در این دنیاکاملا به شخصیت ممتاز خود

متوجه بوده وبه مقصد ومقصود بزرگ خویش معرفت حاصل کند وگرنه

پس از مرگ با روز پیش از ان فرقی ندارد /*]]-->        
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:14 توسط محبوب  | 

روح همراه

روح همراه

هیچ وقت احساس کرده ای دلت برای کسی تنگ شده است

که هرگز پیش از این ملاقاتش نکرده ای /در جستجوی

روابط عاشقانه ای باش که با گذر زما ن بهبودی می پذیرد

عشقی که رو به روشنی می گذارد واعتمادی که در میان

طوفانها رشد وکما ل میابد.باید با کسی که هستی دریابی وبس

صمیمیت وشادمانی زرف برایت امکان پذیر شده وتودر حال کمالی واو هم

ما بدلیل نیافتن روح های همراهمان، مایوس وسرخورده هستیم

پس سعی می کنیم به کمتر از ان قانع باشیم....وما در دل می دانیم

تمام رابطه های گذرا وشا دی های موقت می تواند به غمی گنگ مبدل شود 

گاهی یکی از طرفین سعی می کند بالا رود...ولی ان دیگری سعی

می کند به پایین بکشاندش...ویکی به جلو گام بر میدارد اما دیگری سعی می کند

سه قدم به عقب براندش...برای همین در طول سالهای زندگی فکر می کنیم

بهتر است عشق وشادمان بودن را به تنهایی بیاموزیم.وشاید بهتر است برای

روح همراهی صبر کنیم که شاید هرگز نمیاید یا سازشی کسالت بار

را با دیگری ادامه بدهیم ..باید مطمعن شوم ومطمعن شویی که تو روح همراه ویا من روح

همراه تو هستم ..نیاز به شنا خت یک دیگر داریم...بیشتر از این باید

بفهمیم در مغز ودر ذهن چه داریم وکجاییم وتا بحال با روحمان چه کرده ایم وشاید چه کرده اند؟

روح همراه کسی است که قفل هایی در دست دارد که با کلیدهای

ما سازگار است وکلید هایی که قفل های ما را می گشایند هنگامی که

انقدر احساس امنیت می کنیم که قفل ها را بگشایم ،ان حقیقی ترین

                                                                   من ما قدم بیرون می گذارد وما می توانیم بطور کامل  وبا صداقت همانی

که هستیم ،باشیم ونه انکه وانمود می کنیم هستیم.می توانیم دوست بداریم

وهرکدام از طرفین می تواند پرده از بهترین بخش وجود ما بردارد..وهیچ کس

اهمیت نخواهد داشت جز امنیتی که ما در بهشت کوچکمان حس می کنیم

دوستتان دارم....با هم مهربان باشید.....مامان محبوب

+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 10:34 توسط محبوب  | 

هلا ای مردمان

هلا ای مردمان    خورشید اوردم

وابی زلال چشمه های روشن جاری      تپش هایی برای قلب زیباتان

ونوری تا که روشن سازد این     تک سایه های سرد تنها را

هلا ای مردمان    عشق اوردم

ومهری تا بشوید، ریشه های تلخ نفرت را

امید اوردم    واغوشی که راز خستگی را خوب می داند

وتقدیم شمایان یک بغل امید    وفردایی که نام دیگران دیروزوامروز است

سبدهایی پر از ارامش احساس        ودستانی که می فهمند نوازش را

در اینجاهیچ کس ایا خریداربساط مهربانی هست ؟

هلا ای خاکیان ،اه ای عزیزانم    کنون من نور اوردم 

در اینجا هیچ کس ایا دلش تنگ محبت نیست ؟

هیچ کس ایابرای قسمت خوشبختیش با دیگری راضیست ؟

بساط مهرورزیتان مهیا ، من برای سردی وتنهایتان در جمع  ،   صد شعله اوردم  

به جای بخشش سکه  اری کنون   من ایین دل دادن  براتان هدیه اوردم

برای درک با هم بودن ایا فرصتی دارید ؟

میان بهرمندی با سعادت ،فرق بسیار است .

شما بهرمندان را،من سعادت هدیه اوردم .

امان از کشتن این لحظه ها  در حسرت دیروزوفردایی ،که می دانی نمی اید

هلا ای ارزو مندان به جز این ارزوی ،ارزوکردن  ببینم هیچ ارزوی دیگری دارید ؟

هلا ای زندگان   اینک کمی هم زندگی باید

به جان لحظه ها سوگند  ،اندک فرصتی باقیست ،  که فردا جنس دیروز است

قسم بر رفته دیروز   کمی عاشق شوید امروز

دوستون دارم ...وبهاران بر شما مبارک.......محبوب

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 11:16 توسط محبوب  | 

قسمت هایی از کتاب 11دقیقه کوییلو

کسانی که برروح من مسلط شدند  نتوانستند جسمم را بیدار کنند

و کسانی که بر جسمم دست یافتند  نتوانستند روحم رابشناسند  

زندگی همواره در انتظار بحرانی ترین شرایط می ماند تا قدرتش را نشان دهد .

عشق می تواند یکی از پدیهایی باشد که انسان را تغیر می دهد .

اما دومین پدیده همیشه نا امیدی است .

ونا امیدی تغیر را سر یعتر انجام می دهد .

در مبارزه برای بقا تنها کسانی زنده می مانند ، که قویتر هستند .

برای قویتر شدن باید تلاش کرد

راه دیگری وجود ندارد .

انسان جسمی نیست که روح دارد.

روحی هست که قسمتی از ان مریی است و می توان  ان راجسم نامید .

ازادی تنها زمانی وجود دارد که عشق در صحنه باشد .

کسی که خود را کاملا تسلیم می کند و ازادی دارد تا بی نهایت عشق میورزد .

وکسی که تا بی نهایت عشق می ورزد احساس ازادی می کند .

و هیچ کس نمی تواند در عشق دیگری را نابود کند هر کس صاحب احساس

خویشتن است.

ودر عشق هیچ کس کسی را از دست نمی دهد.

زیرا در واقع کسی را در اختیار ندارد .

این تجربه واقعی ازادی است .

دارا بودن ، مهمترین احساس دنیا ، بدون در اختیار داشتن ان ....

در ارامش باشید....محبوب

+ نوشته شده در شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 7:58 توسط محبوب  | 

و اما درس امروز

حکایتی که برایتان نقل می  کنم ، مربوط به  ان زمان هایی است که هنوز هر کسی وهر چیزی

سر جای خودش قرار داشت...

مثل کوچکتر و بزرگتر ...  معلم و شاگرد ...  احترام مادر وفرزند               

حکایت ما از انجایی اغاز می شود که شیخ معروفی روزی با چند تن از مریدانش از وسط بازار

شهر می گذشت .

تا رسید به مردی که مرغانی شکاری ، کشته اش را در سینی برای فروش  

گذاشته بود ..

شیخ به مرد فروشنده گفت: دانه ای چند می فروشی ؟ 

مرد با تمسخر گفت : 

به هیچ  شیخی فروشی نیست.  

چند بار شیخ بپرسید و هر بار فروشنده با تمسخر چیزی به شیخ گفت .

مردم بازار دور شیخ و فروشنده جمع شدند .                 

شیخ لحظه ای به مرد و مرغان  نگریست  .

با دست اشاره ای به مرغان مرده نمود و(کیشی)  بگفت .  

همان دم مرغان مرده زنده شدند و به پرواز در امدند....

مردم تا این کرامت را از شیخ بدیدند بدنبال او راه افتادند.

 هرکسی شیخ را بگفت : مریدم ومخلصم...تملقات دیگر        

شیخ در سکوت میرفت و جماعت در پشت سر وی ...

یکی از مریدان با شادی رو به شیخ کرد و یاداوری نمود که چقدر ادم به شیخ مرید شده اند...

شیخ تمسخری بنمود و به پشت سر نگریست ، بند لیفه خویش بگشود(همان شلوار خودمان)         

ایستاده بول کرد(همان جیش خودمان) مردم تا این حرکت را بدیدند هر کدام ناسزایی بگفتند        

ومتفرق شدند.....

شیخ در سکوت برفت .

یکی از مریدان جسارت را در خویش جمع کرد وعلت کار شیخ و مردم را بپرسید؟                     

شیخ گفت :مریدی که با (کیشی) بیاید باید با (فیشی) برود .                       

بچه های من این درس این پست بود دوستتان دارم ...دل ارام باشید...مامان محبوب 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 18:23 توسط محبوب  | 

جواب دوبانو به مشاورهاشان

سلام دوستان از همه شما ممنونم که سعی کردید مثل یک مشاوره خوب راه کار نشون بدهید

اما متاسف شدم که خیلی هامان حتی از خودمون نمی پرسیم که ایا واقعا ما عاقلتریم ویا داناتر؟!

من همیشه بقول ملا نصرالدین فکر می کردم به تعداد هر ادمی یک پزشک هست اما نمی دانستم

به تعداد ۲ ادم ۱۲۴ مشاور وروان پزشک داریم .....نخندید خیلی هاتون نادانسته با روح روان این بانوان

بازی کردید .وراه کارهایی نشان دادید که شاید هزاران با رانها رفته بودند ....بیشتر انها تکرار مکررات

بود .برادر ویا خواهر من تو چه می دانی انسان ویا یک زن در اوج احساسات عاشقانه وقتی زده می شود

چگونه یا از خودش متنفر می شود یا خودکشی می کند ویا برای خنک شدن دلش خیانت.

واین جوابیه بانوی اول است بخوانید ودنباله اش را از زبان بانوی دوم

با سلام یه دنیا تشکر و دستبوسی خدمت شما مادر خوب مهربون خودم ...
اول ممنونم از زحمتی که این مدت کشیدین ...

مامان خوبم ..من چه نتیچه ای بگیرم ..خودتون یه نگاه کلی بندازین به کامنت ها ...کلا همه حرف ها یکی هست ...خیلی ها می گن بیرین دکتر ..17 سال پیش دکتر به خودش گفت شما باید معالجه کنین ..تازه به دکتر من قضیه فیلمو نگفتم ..ولی روانشناسه از لابلای حرفام فهمید ..مشکلا خونه ما از کجاست ..به خودش گفت ..جبهه گرفت و جواب داد و نرفت ..بعد هم که مادرش سریع ماست مالی کرد و دکتره بد بختم که اشنای خودشون بود یه انگی بهش بستن و پاشو از خونه ما بریدن ..و خدا میدونه چه بلاهای دیگه ای سرش در نیاوردند ...خودش میدونه ولی کاری نمی کنه ..من که نمی تونم هی خوردش کنم بهش بگم ..مرده بدتر کستاخ می شه ..خودم هم هر چی عقلم می رسه به خوردش میدم ..ولی خب فایده ای نداره ..یعنی عشقش فیلم هست دیگه .....حالا من چی بگم ..
4 تا مرد دیگم میان می گند که اره راه سکسی تو باهاش عوض کن و نیم دونند من چه کار ها که نکردم ...این وسط یکی دیگم اومده می گه حالتو بکن ..حالیشون نمی شه همه حال فقط جسم نیست ...

..اجتماع مردم هیچ کدوم درکی ندارن از حس یه زن هم زن ها هم مرد ها یه جورایی زن راادم حساب نمی کنند ..حس و حالشو ..خواسته هاش اصلا مهم نیست ...این اجتماع ماست ...هیچ کس درد منو فهمید..خب من چه نتیجه ای می تونم بگیرم ..وقتی می گم سرنوشت منم مثل سرنوشت زن قبلی و تو 50 سالگی اخر تنهاییم ..تازه اگه به اونجا برسم ..یه اعترافی بکنم ..من دیگه ایمان قبلو ندارم و خود کشی

گناه نمی دونم ...گاهی بهش فکر می کنم..حس می کنم بچه هام دیگه به حد کافی بزرگ شدند و می تونن از پس خودشون بر بیاند ..دیگه خیلی نگرانشون نیستم ..برای همین دیگه هدفی ندارم برای زندگی ...

بانوی اولی

ادامه نوشته
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:33 توسط محبوب  | 

مشاوره ای برای دو بانو

سلام بچه های من این پست جدید را با اجازه شما اختصاص می دهیم به دو خانمی که خودشان

خواسته اند مشکلاتشان را با شما در میان بگذارم تا با کمک شما راه حلی برایشان بیابیم...........

شما با این اسم بانوی اولی ویابانوی دومی برای ایشان در وب من کامنت بگذارید          

هم خودمان چیزی اززندگی یاد می گیریم وهم امیدوارم راه حل مناسبی برای این خانم ها باکمک

هم پیدا کنیم......زندگی بانوی اولی ....ایشان در سن 17 سالگی ازدواج کرده اند الان حدود 34ساله

هستند دو فرزند دارند که یکی 14 ساله ویکی 16 ساله هست  .                 

خانواده شان فوق العاده مذهبی ومعتصب هستند (از انهایی که هنوز معتقدند با چادر سفید بخانه شوهر

رفتی باید با کفنی بیرون بیایی) هیچ گاه نتوانسته اند مشکلاتشان را با خانواده خودشان در میان بگذارند.

سالهای سال در خانواده شوهر وزیرسلطه مادر شوهر وخواهر شوهر بوده اند................

شوهر ایشان در اجتماع مردی معتقد ودین دار وبسیار خوش تیپ وخوش زبان ................اما این

مرد هیچ تمایلی به یک زن معمولی ویا حتی بالاتر از معمولی  در اتاق خوابش ندارد  ..با عرض

معذرت تمام سالهای ازدواجش را تا فیلم ها ی انچنانی ندیده نتوانسته با خانمش باشد         

(در رشته من به این نوع ارضا شدن می گویند بیماری )  تا خانم سالهای سال پیش ودر جوار

خانواده شوهر زندگی می کرده یک جوری انها که از بیماری پسر شان خبر داشته اند  ...به این  بانو

تهمت زن نبودن ویا بد ریختی وزشتی می داده اند وحتی اجازه در اجتماع رفت وامد را نمیداده اند

که این بانو حتی بفهمد خودش اشکالی ندارد ودر کل ان خانواده مشکل دارند ....سالهای سال 

این بانو را زیر سوال می برده اند تا پسرشان زیر سوال نرود ...بعد از سالها که بچه ها بزرگ

شده اند این بانو توانسته خودش را پیدا کند ...وتازه نیاز به عشق را فهمیده (نه جسم بازی را )

متوجه شده که شوهر بیمار است وچون زندگی ارامی دارد وبچه های در سن بلوغ ...وشوهر را نیز

بسی عاشقانه دوست دارد ..واز اینکه این مرد اینگونه سرد است وعشقش نیز وقتی بروز می کند سه نفر

باید باشد خودش وشوهرش وفیلم های انچنانی ...خسته وافسرده شده ..چون تا به حال به هیچ کس

چیزی نگفته ...از شما ها سوال می کند چکار کند .....وبه چند مشاور مراجعه کرده به او گفته اند که

حق دارد طلاق بگیرد .......شما راه حل و پیشنهاد بدهید جواب هایتان را حتما می بینند...........

ادامه نوشته
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:6 توسط محبوب  | 

دنباله جواب مشاوره

سلام به تمام نازنین هایی که در این هفته با100کا منت خصوصی وعمومی کلی من را قابل دونستند .

از همه شما بچه های مهربان تشکر می کنم .                                   

بقیه مشاوره خانم مورد نظر..........هفته بعد که خانم امدند ...بعد از تعارفات اولیه ..من گفتم :شروع

کنید .فرمودند نه من می خوام حرفهای شما را بشنوم ....پرسیدم راجع به صحبت های ان روزمون

فکری کردید؟گفتند: بله اما می خواهم همه راه حل هایتان  را بشنوم .....چشمی گفتم وشروع کردم...

که پیشنهاد دیگر من طلاق است ..ویا حتی جدا زندگی کردن .( می دانستم دارم ضربه کاری را میزنم )

خودشان را جمع کردند وگفتند وبعد ....گفتم :البته با توجه به بیماریهای مختلف ایشان وناراحتی قلبی

شوهرتان واینکه شما فرمودید که هیچ کس هم سراغش نمیاید ....باید منتظر شماتت های مردم و

مخصوصا فرزندانتان باشید که ممکن است بگویند مادر جان سالی ساختی وای کاش ماهی نیز

می ساختی...وبا وجود انسانیتی که در شما سراغ دارم بعید می دانم که افکارتان ارام بماند با وجود

اینکه می دانید در این سن بسیار به شما وابسته هستند ..حتی در مورد خریدهای خانه وغیره....

خودتان می دانید ما زن های ایرانی نمی توانیم بی تفاوت گذر کنیم ...اما اگر بخواهید جدا شوید

من که حق می دهم.........وایشان گفتند واگر نخواهم ؟                           

جواب من این بود ...امدیم سر اصل مطلب در هر رابطه ای ممکن است کفه گناهان یکی سنگین تر

باشد... ولی اگر هر انسانی خودش را کاملا بشناسد ونقاط ضعف وگناهان خودش را هم ببیند  

می شود از اول شروع کرد ....که ایشان با لبخندی فرمودند ...شما خیلی زیرک هستید ...برای اینکه

می دانید تمام این هفته را راجع به کارهایی که می توانستم برای زندگیمان وروابطمان بکنم ..ونکردم

فکر کردم ....وحالا دارید مرا به چالش می کشانید ....حرفتان را بزنید چون می دانم شما می دانید

که مرا دچارچه نوع تناقضی کرده اید .....                                           

از قیافه جدی امدم بیرون از پشت میز بلند شدم وصورت ایشان را بوسیدم ...وگفتم :ما خود می دانیم که

ممکن است دیگران که می میرند اطرافیانشان را ارامش دهیم ..ولی موقع مصیبت ها ما خودمان هستیم

که باید خویشتن را ارام کنیم...به من بگویید در این هفته به چه نتیچه ای  رسیده اید.. 

فرمودند که خیلی کم گذاشتم یک هزارم محبتی را که به شاگردانم اطرافیانم وحتی بچه هایم 

ادامه مطلب................

ادامه نوشته
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 13:26 توسط محبوب  | 

پاسخ مشاوره

از تمام شما که سعی کردید پاسخی بیابید متشکرم .....دوستتان دارم ومهرتان را سپاس می گذارم .

برای انهایی که یا هو می خواستند ویا شماره ، شرمنده ام ..یک سالی هست که چله ...چله ..در کنجی

نشسته ام وجز از طریق این وب کاری نمی کنم ....زیرا بسیار از نامهربانی ها وباور نکردن ها

خسته ام (خانم دبیر) باور کنید یا نکنید این مهر من به همگان تظاهر نیست وسالها کمکی بوده ام در

مشکلات مردم وسالها درس های اموخته ام را بدیگران( بیشتر از انانی که به من یاد دادن) با عشق یاد

 یادداده ام وفرقی نمی کند باور کنید ویا نکنید من در اینجا م، هران که امد قدمش  بر چشمانم       

  نازنین ها می توانیدمشکل تان رابا پیام های خصوصی برایم ینویسید..پاسخ را خواهم داد  ........  

اما در مورد مشاوره با ان خانم این مورد در سال 87 اتفاق افتا د وبیشتر شما به گوشه هایی اشاره

کرده بودید....اما ماجرا...هفته بعد که با این خانم وقت ملاقات داشتم تصمیم هایم را گرفته بودم  که

خیلی رک بتوانم با ایشان صحبت کنم ...با همان وقار همیشگی وارد شدند وبعد از تعارفات اولیه...

از ایشان اجازه گرفتم مشکلشان را از جنبه دیگری بررسی کنیم وایشان با خوش رویی استقبال کردند..

گفتم : یادتان هست که در 17 سالگی گفتید فکر می کردید می توانستید دنیا را تغیر دهید ...ایا فکر

می کنید ان موقعه عاقلتر ُ٬ویا مهربانتر ویا دانش بیشتر ٬وگذشت تان بیشتر بوده..قبول کردند ..که این

صفات را الان بیشتر دارند ...وادامه دادم فکر می کنید حتی به قولی که در ان سن بخودتان دادید

وفادار مانده اید؟فرمودند چطور...پاسخم این بود ..چقدر برای مجید زن ماندید ..چقدر یک ماه وشاید 40

روز وشاید یک سال ..اگر وجدانن بیاد بیاورید شما شاید با احساس خود بینی انکه می توانید دنیا را

دگرگون سازید همسر او شدید ..اما اگر او واقعا عاشق شما نبود ٬راحترنبود که جدا از شما زندگی

کند تا با کسی که یا محصل بوده است ویا مادر بچه ها ویا خانم معلم .............         

در تمام این سالها نمی خواستید به مجید ثابت کنید که در شان شما نبوده است ..وانطوری که خودتان

فرمودید مجید بسیار مرد مهربان وپدر با درایتی برای فرزندانش هست وبوده....ایا با

بی توجهی به شما نمی خواسته  بگوید ...به من توجه کن ومن بتو احتیاج دارم ...................

خانم چند لحظه ای بدون اینکه حرفی بزند به من خیره شد ...ومن پرسشی مطرح کردم .....ایا شما در

این سوالها با شوهرتان مشکل رختخواب نیز داشته اید ..که ایشان با کمی رنگ به رنگ شدن جواب

دادند ..نه مجید بسیار مرد با ملاحظه ای هست وهرگز نشده تا من سر حال نباشم سراغم بیاید.

ودر رختخواب ما کاملا به تفاهم میرسیدیم ..سوال کردم شما جایتان را جدا کردید یا او ...وایشان

گفتند :من ...وراستش اولین بار بخاطر انکه بتوانم در طول شب نیز مطالعه کنم ...گفتم : می دانید

شما با کتاب هایتان برای شوهرتان هوو ساخته اید ....                     

بعد ار دقایقی سکوت ایشان فرمودند شما مرابه یک شوک برده اید ....اجازه مرخصی می خواهم .

که من بلند شدم وصورت ایشان را بوسیدم واز رک گوییم معذرت وقرار گذاشتم که هفته دیگر ببینمشان..

بقیه داستان مشاوره این خانم را هفته دیگر برایتان می نویسم .......

راستی خیلی ها جواب هایشان بسیار جالب بود ...دوستتان دارم مامان محبوب

....

     

 









+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 12:13 توسط محبوب  | 

مشاوره

چندی با تقاضای دوستان پزشک که در مجموعه ای مطب داشتند اتاقی را جهت مشاوره رایگان

بیمارانشان به این جانب داده بودند......تا تز من که هر بیماریی یک منشاروانی دارد را بتوانم تحقیق کنم .....ان روز یکی از دکترها به اتاقم امد وراجع به خانمی صحبت کرد که قبلا استاد ایشان بوده واز

دانش وشعور ایشان بس حکایت ها داشت وتازگی دچار دردهای عضلانی می شد که اطبا نمی فهمیدند منشعش کجاست  ....وخانم دکتر با کمال تعجب وبا شناختی که از ایشان داشت می گفت که این خانم

نمی تواند دچار افسردگی باشد....من گفتم :این روزها خانم دکتر کی نیست ؟ که فرمودند با شناختی که از شخصیت ایشان دارم رویم نمی شود حتی به ایشان بگویم پیش شما بیایند ......خلاصه قرار شد ساعتی را با من هماهنگ کنند تا این بانوی نازنین تشریف بیاورند..... وفردای ان روز در اتاق را زدند با بفرمایید من خانمی حدود 50 با چشمانی گیرا ولحنی بسیار مهربان روبروی من نشست بعد از سلام واحوال پرسی ومعرفی احساس کردم جلوی ایشان دست وپایم را گم کرده ام بس که قکر می کردم که به جای ایشان با چشمان نافذشان من روان کاوی می شوم.............نجات را در راستگویی دیدم ...گفتم : به من گفته اند شما ممکن است علت بیماریتان افسردگی باشد وهزار بار معذرت خواستم ..که ایشان با لبخندی سری تکان دادند وگفتند :درست است .....ومن ادامه دادم اخر به شما نمیاید ...که ایشان فرمودند مگر مرا از بنی نوع بشر جدا می دانید .....به این ترتیب این بانو ...سرگذشتشان را شروع کردند .....17 ساله بودم که به خواستگاری بدترین اقواممان که در می خوارگی ولاتی ومشکوک بودن به اعتیاد جواب مثبت دادم وبا اینکه تمام خانواده علم مخالفت برداشتند من با گفتن اینکه درستش می کنم زبان همه را بستم...گرچه هیچ کدام جز دوتن از خواهر وبرادرهایم به عروسیم بیشتر نیامدند ولی با چندین قولی که از مجید گرفتم وبا اطمینان به اراده وقدرتی که ان سن در خودم سراغ داشتم  ازدواج کردم وبه تنها اتاقی که در خانه مادر شوهر داشتیم رفتم ...خلاصه می کنم 40 روز بعد از عروسی مجید تمام کارهایش را دور از چشم من از سر گرفت ...من هم با مشورت با شوهر خواهرم راه را در این دیدم که به شهرستان با انها برویم تا حال هوای مجید عوض شود وبتوانیم به جایی برسیم .....که ایشان در شهرستان نیز دوستان پا منقلی بیشتری پیدا کردند ..پولی بهم زدیم برگشتیم شهر مان در همین حین پدر ایشان فوت کردند وانفلاب شد ومادر ایشان که 20 سالی از پدرشان کوچکتر بودند با سه بچه تنها ماندند وبزور ما را پیش خودشان ودر کنارش با کتکی که من خوردم برای رضایت دادن به ماندن انجا نگه مان داشتند وجنگ شد،تب وطن پرستی شامل مجید اقا نیز شد ومن که حالا پرستار شده بودم.ودر بیمارستان خدمت می کردم برای جبهه داوطلب شدیم ومجید نیز از طرف بسیچ راهی شد که انجا واقعا عوض شده بود ..مجید باطنن مرد مهربان ولوتی صفتی بود ..فقط متاسفانه عامی وبی سواد بود وحاضر نبود که حتی لحظه ای دست از کمرش بیندازد وفکر کند شاید زن طبق فرمایشات پدرشان ناقص العقل نباشد بعد از جبهه نیز وقتی برگشتیم دیدم جل وپلاسمان را در جایی ریخته اند ومادرشان و3بچه شان رفته اند که با ما نباشند خلاصه هشت سالی گذشت وما یادمان به بچه دار شدن نبود وراستش انچنان چسبیده به کتاب وکار بودم که پاک مجید را واعمالش را خط بطلان کشیده بودم او در دنیای خودش غرق بود ومن در دنیای کتاب وعلم که هر وقت هم را میدیم یا مهمانی داده بودیم یا در مهمانی دیگران بودیم ...تا دیگران بیاد مان اوردند با زایمان های متعدد که ما نکند از غافله عقب بمانیم وبچه
ادامه نوشته
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 12:53 توسط محبوب  | 

پاسخ به تمام سوال هایتان

 

پی.پ.ن....پست بعدی می خواهم داستان یکی از مشاورهایم را برایتان بگذارم جواب خودم را نمی گذارم

می خواهم شما جواب دهید ...ببینیم تا بحال چی یاد گرفتید........اگر موافقیدتا ۳روز منتظر اوکی شما میمانم.............

سلام به تمام نازنین هایی که در طول این درسها قدم، قدم با من بودند         

ستاره وترنم عزیزم  که همواره مشوقم بوده اند ودرس ها را می دانم سر سری نمی گیرند.

پاسخ سوالات شما :باران جان ....من 50 ساله ام با 30 سال سابقه دویدن بدنبال ادم شدن و

با تجربه 10 سال درس دان ودر کنارش باز اموختن ............(ارامش کنید ویا قانعش کنید)

مثلا برای دوست عصبانیی که پیشتان می اید چکار می کنید ؟ سعی می کنید به او ارامش دهید وبرای

مشکلاتش راه کاری ارایه بدهید ، بیاید همین کار را برای شخصیت های دیگرتان  انجام بدهید ..

تیک تاک نازنین :اگر وقت می گذاشتی برای خواندن درسهای پیشین ، همه را متوجه می شدی..........

،مرا معاف دارید .اینجانب در این کره خاکی ماموریتی دارم ودر حال انجام آنم ،وآن عشق دادن وآموختن به مردم است .از من جز مهر نخواهید ......................       

جناب هزارتوی: من عاشق گفتن وشنیدن با همین جماعتم وهیچ برایم سخت نیست (که زایمان باشد )....

مامان دو قلو ها :نه ،سعی نمی کنیم شخصیتی را پاک کنیم فقط مانند یک دوست با اوکنار میایم.وبه او ارامش میدهیم ، اگر حتی روزی یک شخصیتمان را ارام کنیم خیلی از مشکلات درونیامان حل میشود.

جلال جان (ارمغان)ما کار به شخصیت دیگران که کار بد یا خوب می کنند نداریم،ما کار به شخصیت درونی خودمان داریم که سعی می کنیم بشناسیمشان وبه انها ارامش دهیم ............................

خانوم پستچی :عزیزم شما می توانید یا مشکلتان را با ان شخص حل کنید ویا می توانید دیگر او را نبینید بهتر است ا ول با ان شخصیت که کینه دارد .صحبت کنید ...............            

ساسان جان :در درسهای بعدی اگر در کره زمین بودم چاکراها وکار کرد چاکراها را یاد خواهم داد.

زویای عزیزم :کتاب نیمه تاریک وجود هم می تواند یکی از منابع باشد از ان استفاده کنید............

زیبا جان وپیدا وناپیدای عزیزم:کودک درون اذیت نمی کند ولوس نیز نمی شود فقط مثل تمام بچه ها

توجه می خواهد ،و وقتی چپ دست هستید کودکتان را بادست راست احضا ر کنید...............

گرگ دونده(الهام عزیزم)تو که یادت رفت بیایی و بپرسی......دوستت دارم      

جناب خدامیان:منظورم فقط شخصیت های نهفته درون مااست که خیلی مواقع نمی شنا سیم شان

این یعنی ما همه بعد های وجودمان رابشنا سیم...........................................................

جناب بهنام اتشین:لبتان همیشه پر خنده باد.وچشم برای شما محبوب وحق  با شماست                     

دونفرانه(سارا جان) :دعای من همیشه با تو باد..................................                       

اما شما جناب اقای محسن :من درس عشق بازی میدهم ،عشق به یکدیگر،عشق به کاینات

جسم بازی را همه جا در ماهواره وفیلم وووووووووووو یادمی گیرند واگرکسی عاشق باشد خود بخود

بلد می شود. عشق بازی تجربه هر کسی نیست .ولی جسم بازی را همه می دانند..واز درس مدیت تان

متشکرم.......پاینده باشید

بقیه بچه های نازنینم...ماریا ..زیبا ...محبوب ...سارا...مهتاب...ایمان....حکیمه قشنگم ...گندم نازنینم

فاطمه ،مریم...رویا..از جنس حوا...حسین......کیانا...ازاد...میلاد...بنده خدا ..مرا هرگز نخواهی.....شهرزاد

جناب غلیان احساس...محسن...سعیده ....ارش صفاری...شبنم....حدیث جان....مامان امیر مهدی

امین جان ...یخ فروش جهنم...وحمید جان واما پسرکم ..جو جه مولا نا وزهرای نازنینم.......ابله خاتون.

اگر کسی را جا انداختم به بزرگواری خودتان ببخشید................دوستتان دارم ...مامان محبوب

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 20:41 توسط محبوب  | 

دنباله درس سایه ها

 

پ .ن ....تمام سوالهای شما عزیزان را با اسامی در پست بعدی جواب خواهم داد....

انچه در ضمیر ما طی عمری که در این کره خاکی طی می  کنیم  نقش می بندد  ،

من به ان می گویم (سایه )

سایه ها چیزهایی هستند که ما بیشتر اوقات متوجه انها نیستیم .

 اما تحت تاثیر انها عمل می کنیم.

گاهی از کسی که مدام می بینیمش بدمان نمی آید ، اما می بینیم که وقتی چیزی

می گوید با کینه ولج به او جواب می دهیم .

گاهی نگاه می کنیم ،که چقدر بدمان میامد که وقتی فلان کار را می کردیم والدین مان مارا به شکلی

توبیخ وتنبیه می کردند ، اما ما همین کار را در قبال فرزند خودمان انجام می دهیم .

گاهی کارهای ما یا حرف زدنمان بر اساس تحقیر کسی است ، وقتی به خودمان مواجه می شویم

می بینیم ، طرف اگر کاری هم کرده ما خیلی وقت است که بخشیده ایم . اما .............

مثل ادمهایی که ا ز هم طلاق می گیرند وبعد که با کس دیگری زندگی می کنند هر حرکت ان

طرف در ذهنشان یک جورهایی تداعی زندگی قبلشان می شود .

یا خیلی از ما سعی داریم همیشه مورد تحسین باشیم هر کاری می کنیم تا دیگران از ما خوششان

بیاید .گاهی انقدر این فکر به درازا می کشد که می بینیم ما هیچ گاه برای خودمان زندگی نکرده ایم.

برای تمام سایه ها راه کاری دارم که در طی زمان های مختلف می توانید به ان بپردازید ...

توجه........................توجه.........................................توجه...................

جای بدون سر وصدایی را انتخاب کنید ،

 بنشینید یا دراز بکشید .

موزیک ارامی بگذارید ...

وخودتان را رها کنید از هرچه شمارا ازار میدهد ........

نفس را بدرون شکم بکشید واندکی نگاه دارید ........

وبعد به بیرون بفرستید .

 ده بار این کار را تکرار کنید ،

حالا مینی بوسی را مجسم کنید و

تمام افراد نشسته روی هر ردیف را که شاید شامل 5 یا 7 نفر هستند ،

 تمام شخصیت های مختلف خودتان هستند ....

مثلا کنار دست اولی بنشیند . او کودک درونتان است  با او حرف بزنید ....

از اومشکلاتش وراه کار مشکلاتش را بپرسید دلداریش بدهید .لباسش حرکاتش و

همه جزییات چهر ه اش را بخاطر بسپارید ..با او خداحافظی کنید .

بروی ردیف دیگر بغل دست  شخصیت کینه جویتان بنشینید با او نیز صحبت کنید و

از اودلجویی کنید وسعی کنید او حرف بزند .....وکم کم ارامش کنیدو تمام جزییات 

ظاهری او را بخاطر بسپارید ...

واین کارها را در مورد شخصیت دروغ گو ومتظاهر و شخصیت هایی که بنوعی

ازار دیده اند وشخصیت نوبالغ وحتی پیریتان نیز می تواند باشد ومی توانید روزهای

مختلفی به ان بپردازید وشاید هیچ اشکالی نداشته باشید .....................

مهم این است که خودتان را مبرا از هیچ چیز ندانید وامتحان کنید .........

دوستتان دارم ..خودتان را دوست داشته باشید وکاری برای خودتان انجام دهید .....

به جرم زیاد شدن این پست نیمه کار نخوانیدش .......

مامان محبوب  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 13:41 توسط محبوب  | 

مروری بر سایه ها

سلام سایه های من

امروز امدم به سایه ها یم که مدتها ست نادیده گرفتمشا ن  

سلامی دوباره کنم .وبه خود بگویم فکر نکنی اگر نادیده  بگیریشان ، نیستند .

و به کما ل رسیده ای ٬ چون نمی بینیشان تصور بر نداشتن شان کنی .

هستید می دانم.............ای سایه های ترس ٬ سایه حرص ٬  سایه های حسرت سالها

سایه های کینه های کهنه و سایه های خشم های نهفته .....سایه های خودخواهی....

از امروز که روز اول این ماه است ٬ با شما روبرو خواهم شد وچاره ای برایتان خواهم اندیشید.

نازنین های من ایا شما هم سایه ای دارید ........؟!

شما با سایه هایتان چه می کنید ؟.......اگر هستند در کامنت بعدی راه کار کردن با

انها را به شما یاد خواهم داد .

اول باید دانست که هستند یک هفته فرصت دارید از میان تاریکی های ذهنتان انها را بیرون

بیاورید  .کار سخت دیدنشان وباور کردنشان است ........

 منتظر پاسخ هایتان می مانم .........

                      یادتان باشد با تمام سایه هایتان  دوستتان دارم  

















+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 12:12 توسط محبوب  | 

کودک درون

  

 ایا می دانید در درونتان کودکی نیز هست ؟  

کودک درون حضوری قدرتمند دارد ودر کانون هستی ما بسر می برد .با اتصال به کودک درونمان

که خویشتن راستین ماست شفا می یابیم .

    ودگر بار احساس وصل به پروردگارمان ٬ به خودمان ٬ به دیگران وبه جهان هستی خواهیم داشت .

و پر از توفیق وارامش وشادمانی می شویم .

زندگی بی حضور کودک درون یعنی چیزی در ما خالی است .

اگر بتوانید با کودک درونتان تماس بگیرید . انوقت هم والد می شوید تا او را دلجویی کنیدو

هم کودکمان خودش را نشان می دهد تا صادقانه با ما گفتگو کند .

کافی است کودک درونتان را با دست چپتان بروی کاغذی بکشید

وبعد بعنوان والد مشکلاتش را با دست راست بنویسید وبپرسید.

وبعد با مدادی که به دست چپتان داده اید تمام مشکلاتش را اوبرایتان بنویسد.

وانگاه دست راست بعنوان والداز او دلجویی کند .

امتحان کنید تا ببینید عقده گشایی وروان کاویی کودک درونتان چقدر  اسان است .

اگر سوالی دارید از من در این رابطه بپرسیدتا جواب دهم .

گریه می کنید ٬ می خندید  انگاه ازاد ورها خواهید شد .

 دوستتان دارم .مامان محبوب

 




  




+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸ ساعت 19:57 توسط محبوب  | 

قانون معنویی هفتم

 

توکل وتسلیم

وقتی به قانون هفتم میرسی که همه چیز های ذهنی برایت بی معنا شده است .

دگر از بخشیدن وبخشش ، قضاوت وصداقت گذشته ای .

تعادل نیز داری.

تنها کاری که برایت مانده ،اینکه بدانی برای انچه بدنیا امده ای (پنداره خلقت )

کاینات درسهای لازم را سر راهت خواهد گذاشت وهر چه که پیش بیاید ، برایت

حتما لازم بوده وهمه چیز  دنیا شامل  (این نیز بگذرد ) خواهد بود  .

پس دگر هیچ اعتراضی نداری زیرا می دانی روزی خود به تمامی این ها

پاسخ مثبت داده ای .واز ان پس واقعا چیزی تو را اشفته ونگران نمی کند .

زیرا تو با همه وجود همه چیز را میپذیری وتسلیمی .

ودر این داستان زندگی دنیای خاکی ، می بینی که همه چیز بازی است .

اما این نقش را زیبا وجدی بازی می کنی .

به نهایت تسلیم که میرسی میبینی چیزهایی را می خواهی که برایت

نه تنها فایده ای نداشته ٬ بلکه صلاح خودت را نیز نمی دانی .

سخت است اعتماد کردن به نادیده ............

سخت است به کسی بگویی هر کاری می خواهی با من بکن اما نگویی اگر اینجوری که من

می گویم ومی خواهم بشود بهتر است ............

سخت است صد در صد توکل وایمان که انتخاب های ان زمانمان (قبل از امدن این دنیا )برایمان

حاصل بهتری به بار خواهد اورد ..............

سخت است فراموش نکنیم قبل از به این دنیا امدن بله را گفته ایم ونیامدیم فقط از خوشی ها

وخوشبختی ها درس بگیریم ...

که گاهی از بسیاری رنجها پخته می شویم ودر حقیقت ادم می گردیم ...........

من تا اینجا را درس دادم و رسالت خودم را به انجام رساندم .اما شمایی که این درسها را خواندید

یادتان باشد شما نیز هرگز در تمام زندگیتان نمی توانید بگویید که کسی نبود به ما بگوید............

واین حرفها را به ما یاد اور وگوش زد کند ..........

من به شما به عنوان یک مادر ویک معلم وکسی که هر چه داشته در پیش گاه عدالت الهی به شما عاشقانه عرضه کرده وباز می کنم ٬ می گویم :

خود را به جهالت زدن هیچ کاری ندارد ولی خود تربیتی را بخاطر نسل های بعد دوباره سازی کنید .

دوستتان دارم وهیچ چیز به اهمیت انچه به شما عرضه شد نیست وبدانید رایگان بدست اوردن

چیزی دلیل بی اهمیتی ان نیست .

عشق من را بپذیرید وعشق خودتان را به خودتان ............

اگر به دنباله نوشته هایم علاقه مند هستید واهمیت می دهید بنویسید تا بدانم مایلیدباز بدانید ............

منتظرم برای پاسخهایتان ویا سوالهایتان ................

با عشق محبوب  

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۸ ساعت 17:47 توسط محبوب  | 

قانون معنویی ششم .صداقت

صداقت با خود وصداقت با دیگران

به خودت راست بگو زیرا وقتی به خویشتن راست می گویید به تمامی زندگی می کنید ،

ذهنتان دایم درگیر با خویشتن نیست .

می توانید راحت باشید وکردارتان با گفتار وافکارتان یکی باشد .

صداقت با خویشتن باعث می شود که ما خودمان را خوب بشناسیم

 وکنترل اعما لمان دست خودمان باشد.

وصداقت با دیگران باعث می شود که زندگی راحتری داشته باشیم و

مجبور نباشیم نقاب های مختلف بر چهره بزنیم .

اما یادتان باشد این با هالو بودن ومورد سو استفاده دیگران قرار گرفتن فرق دارد .

کسانی که با ما در تماس هستند وقتی راست گویی ما را ببینند ٬ یاد می گیرند

که حداقل برای ما دروغ نبافند .

ما جهانی را پیش رو داریم که برای کوچکترین کار خود به دروغ متوسل می گردند .

به ما دروغ گفتن را از بچه گی به عنوان مصلحت این ویا ان است ٬ یاد دادند .

می دانم بسیار سخت است در جایی که همه دروغ را یک امر عادی می دانند ٬ما صداقت

را پیش بگیریم .چون به ما یاد دادند حتی با خود صادق نباشیم .

چون باید ادمی اول بخود دروغ بگوید تا بتواند بادیگران نیز صادق نباشد .

اما حتی ما نمی توانیم با صداقت خود دیگران را زیر سوال ببریم ٬

وقتی کسی را نمی خواهیم افشا کنیم باز لازم است از کلمه ندیدم ٬نمی دانم ٬

استفاده کنیم .پس بهتر است واقعا سرتان در کار خودتان باشد وبپرهیزید از کنجکاوی در

اموردیگران ٬ چون هر چه دیگران وزندگیشان را تجزیه وتحلیل کنید ٬ بیشتر ذهنتان را اشغال

می کنید و مجبور می شوید راست گو نباشید .کاری نکنید در زندگیتان که وادار شوید در موردش

بترسید ودروغ بگویید .یا قبل از انجام ان کار به بعد از عمل نیز بیندیشید .یا بقول مادرانمان (نکن ونترس )

وبی صداقتی ریشه در اجتماع وخانواده ترسناک دارد .

پدرم خدایش بیامرزد٬ وقتی بچه هایش کار بدی می کردند می گفت : دروغ اگر نگویی می توانم ببخشم

اما اگر دروغ گفتی اول بخودت ظلم کردی ٬چون بخاطر ان دروغ مجبوری بازهم دروغ بگویی٬ پس از ان به بعد

دیگر برای اینکه وجدانت ارام شود وحق با خودت باشد بخودت نیز دروغ می گویی وعادت می کنی که

دیگران را نیز مانند خودت بی صداقت ببینی .دوم به انکه دروغ می گویی ٬ توهین کرده ای واو را فردی

بی عقل وهالو قلمداد کرده ای .پس نترس ٬ دردسر راست گویی فقط یک بار است واخرین تاوانش

مردن است .پس نکن چون می ترسی .

کودک درونتان را صادقانه بپرورانید ووووووووووووووودر میان این همه بی صداقتی بسی سخت است

صادق بودن .دوستتان دارم مامان محبوب  









+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸ ساعت 16:46 توسط محبوب  | 

قانون معنویی پنچم .تعادل

 

 

در اینجا تمامی احساس ها را می بینی

اما دچار هیجان نمی شویی .

یاد گرفتی که احساس با تو فرق دارد .

 از یک جنس نیستید .

همه چیز را با دیدگاه دگری می بینی

 

مهربرای همگان است .

اما در تو احساس نفرت نیست .

تعادل داری ،هر لحظه  جایی نیستی ،در حقیقت میزان داری .

دگر ساعتی میزان این  ، ساعتی میزان ان نیستی

یک نفس میزان خویش می شوی  ، تا شویی موزون خویش

 به دیگران می نگری وتمامی حرکاتشان را می بینی .اما هیچ قضاوتی نداری

دچار عصبانیت نمی شویی واحساس هیجان نداری .بلکه می دانی همه چیز خوب است

وچون می دانی عشق ونفرت دو روی سکه است .پس فقط مهر داری .تا پس از ان نفرتی

نیز نداشته باشی .

تعادل یعنی همه چیز بیرون تو اتفاق می افتد وربطی به درونت ندارد .هیچ چیز درون تو را

به طغیان نمی اندازد .

در حقیقت به هر جمعی وارد شویی ٬ هیچ حرکتی وهیچ عملی در ذهن تو نمی ماند .

ذهن را پاک تمیز از همه اعمال حدیث ها بازمی گردانی .

وهمیشه بیاد بیاور که هر کسی مرد وهر کسی امد ورفت . در طول تاریخ ملیون ها امدند

ورفتند ٬ وباز میایند ومیر وند وهیچ اتفاقی نیا فتاده .

اگر حتی چشمت می گرید .این تنها چشم است می گرید ٬ چون عادت به دیدن ان شخص

داشته وباید درونت مجزا ودست نخورده از این همه هیاهوی ادمها باشد .

کودک باش .در لحظه باش . دقیقه قبل را که با هم بازیها دعوایت شده فراموش کن .

دنیا زود گذر تر از ان است ٬ که تو می پنداری.

تا به کودکی بدون خاطرات وکینه وقضاوت تبدیل نشویی راه را نیافتی ...................

می دانم درس سخت است .من درسم را طی سالها خوانده ام ...................

من به جای شما عمل نمی توانم کنم ....................

اگر از اول خوب فرا گرفته باشید (توصیه می کنم به درسهای قبل رجوع کنید )

این درس را نیز خوب فرامی گیرید .دوستتان دارم .مامان محبوب

 

+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ ساعت 10:49 توسط محبوب  | 

قانون معنویی چهارم - قضاوت نکردن

 

 

 

به این بیندیشید که اگر بتوان راجع به هر کسی و

در مورد هر کار دگران قضاوت نکرد.چه دنیای زیبایی خواهیم داشت .

حداقل  پندار زیبا داشت و

تا کسی ظلمش به ما یا دگران نر سیده هیچ فکری نداشته باشیم .

 

 دنیایی که تا از ما نخواسته اند در مورد هیچ کس پنداره ای نداشته باشیم .

        قضاوت نکردن ودر لحظه بودن .

یعنی در مورد گذشته خویش نیزداوری نداشته باشیم .

داوری مال چه کسانی است ؟

فقط کسانی که فکر می کنند برتر از دیگران عمل می کنندویا بهتر می اندیشند .

من بعد از هزاران روز تجربه واندیشیدن وبا مردم بودن ٬به این نتیجه رسیده ام که هر

عمل وهر کسی را محکوم کنید ویا بیزاری بجویید ٬ روزی ان عمل ویا ان شخص در

ابعاد کوچکتر ویا بزرگتر سر راهتان قرار خواهد گرفت .

پس بیا ندیشید که همه ما برای تجربه کردن وازمودن امده ایم .

ما نباید حتی عمل خود را مورد قضاوت قرار دهیم و اگر در درسهای چهار میثاق خوانده

باشید .انچه ما با قراردادهای اجتمایی فکر می کنیم غلط است ................

شاید گاهی لازم درسهای جدید زندگی باشد .

باز تاکید دارم بر روی پندار نیکتان .نه خود را سعی کنید قضاوت کنید ونه دیگران را ...............

اگر خیلی بنظرتان امد کسی کار خیلی بدی می کتد ان هم در مورد شما وآزار او به هم نوعان

شما رسیده.می توانید او را از رندگی خودتان فقط بیرون کنید .ان هم رودر رو  ومردانه .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۸ ساعت 19:27 توسط محبوب  | 

قانون معنویی سوم - بخشیدن دیگران

 

 

اینجا به هیچ خواسته ای نیاز نیست .

تنها در درون بودن کافی است .

وقتی دیگران را می بخشی ، احساس بی نیازی واحساس غنی بودن داری و

این همان موقع است که جهان را در اغوشت جای خواهی داد.

وقتی می بخشی ومی فهمی که همه اموزگاران تو بوده اند

می گردی تا بدانی آدم های دیگر به تو چه می خواستند یاد دهند .

پس ببخش تا بخشیده شویی .

یادت باشد در این کره خاکی همه موجودات انگشتان یک دست هستند واگر دیگری

آزاری رساند به علت ان است که نمی داند واز مقام خویش وهمگونی خودش با تو اطلایی

ندارد . می دانم کسانی که مکرر آزار می رسانند بخششیدنشان سخت می شود .

یک یادت باشد هر عملی را عکس العملی است تا وقتی تو در روانت وحتی ضمیرت از او ازرده ای

دوباره ودوباره سر راهت سبز می شود .تنها برای رها شدن لازمه اش این است .که تو از نفرت به

او ورزیدن رها شوی .

مطلب دوم ان است ٬ که یادت بماند گرچه به ظاهر نمی دانی اما هرچه کینه ونفرت با خویش حمل

کنی ذهن وروان خویش را پریشان کرده ای ! پس  برای رها شدن باید رها شوی .

ازخاطرات خوب وبد ازاد شوید تا معنی ازادی را متوجه گردید .دوستتان دارم . مامان محبوب

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:4 توسط محبوب  | 

دومین قانون معنویی : بخشیدن خود

 

در طول زندگی دوره ای خود ،

بارها بخاطر یک خطا انسان خویش را محاکمه می کند.

اما تجربیات ما خطا نیستند .

بلکه فقط باید از انها بیاموزیم .

وخویشتن را بخاطر تمام تجربیاتمان ببخشیم .

وچون خود را ببخشیم ودوست داشته باشیم .

راحت تر می توان دیگری را بخشید .

پس در طول قانون معنوی دوم بارها بارها خویشتن را می بخشیم .

 انسان تنها موجودی است که همیشه بیاد می اورد ٬ ودرطول زندگی خود خویش

را سر زنش می کند .

اما یاد نمی گیرد که چگونه خطا ها باید تجربه شوند .

کسی که خود را دوست نداشته باشد ٬ هرگز دگری را دوست نخواهد داشت .

کسی که مدام خویشتن را سر زنش می کند ٬ هرگز نمی تواند از خطای دیگران بگذرد .

تمام این هفته را به یاداوری آنچه از خطا هایتان آموخته اید ببردازید .

وخود را بارها وبارها ببخشید .

  یادتان باشد چه من ٬چه شما وچه دیگران همه انسانیم وامدیم تا یاد بگیریم .

ودنیا برای همین است .وترازوی قضاوت را کنار بگذارید وجکش ان را دایم بر سر خودتان

ودیگران نکوبید. دوستتان دارم مامان محبوب

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸ ساعت 16:34 توسط محبوب  | 

دنباله درس اول

   

هنگامی  که کل از کل زاده می شود

ببین که باقی نیز کل است 

برای یافتن خودتان می خواهم برروی این دو جمله تمرکز کنید .

تمرکز یا مدیتیشن چیست ؟

سعی کردن برای اینکه ذهن یک جا باشد وبتواند در مرحله ساده به چیزدگری نیاندیشد ،

ودر واقع حضور در لحظه .اما چگونه ؟

برای ارام سازی ذهن بنشینید ویا دراز بکشید به هر صورتی که هستید ستون مهرهایتان

صاف باشد وبعد نقس عمیقی از بینی فرو بدهید واندکی نگاه دارید ،انگاه به ارامی از راه

                   دهان بیرون دهید .

بعد از ده بار اینگونه نفس کشیدن ،احساس رهایی وسبکی خواهید داشت .

تنش هایتان ارام خواهد شد وبه ذهنتان کمک خواهد شد تا در یک جا بماند .

وحتی برای خوابیدن بهتر وموقع عصبانی بودن ویا موقع تصمیم گیری بهتر است  این

نوع نفس کشیدن را تجربه کنید .

                  پس از ان به این جمله بیندیشید ونظر خودتان را برایم بنویسد.

                        هنگامی که کل از کل زاده می شود

                          ببین که باقی نیز کل است .

+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸ ساعت 15:1 توسط محبوب  | 

اولین درس از هفت درس قانون های معنویی

 

 

اولین قانون معنوی : پنداره خلقت

 

 

چرا به این دنیا امدی ؟

هدف از امد نت چه بوده ؟

چگونه می توانی انسان باشی ؟

 

انچه باید از تو ساخته شود ، تا بتوانی در راه پنداره ات قدم برداری :

1-  پندار نیک

2-  گفتار نیک

3-  کردار نیک

پس برای انکه بتوانی بدانی پنداره خلقتت چه بوده،

 باید افکارت خوب و خیر باشد .

وقتی افکارت در راه خیر بود ،

گفتارت نیکو خواهد شد و

 وقتی گفتارت  نیکو شود

ناچاری که با افکار وگفتارت هم سو باشی

وکردارت نکو خواهد شد.

پس هدف از امدن به جهان مادی هر چه باشد ، خیر خود وانسان های دیگر است .

وهدف هر چه باشد در راه عشق است و بس .

بیشتر اوقات این خیر محدود است وگاهن نامحدود .

 اما جز عشق نیست .

وهمه چیز وهمه گان را عشق است .

ورسیدن به اگاهی است .

که تو خود باید کشف کنی .

ودرس دادنی نیست و

گفتنی نیست ، تنها فقط رسیدنی است .

                    ادا مه دارد ....................

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸ ساعت 17:21 توسط محبوب  | 

سلام

خوبید ........ من که با درست شدن کامپیوترم حسابی حالم خوب شد ......حالا اقلا از شماها خبر

دارم وخیلی خیلی دلم واسه همه شما بچه های زیبام تنگ شده بود .............

راستی ماها ان زمان چطور بی تکنو لوژ ی زندگی می کردیم .این چند روزه دستم واسه نوشتن

می خارید !   من که شما را خیلی دوست دارم شما چطور ؟

شما هم یک مادر بی توقع بدون غر غر اگر می خواهید در خدمتم ..............

اما بریم سر اصل مطلب با اجازه شما از این دوره ۷ قانون معنویی را که سالها است درس

می دهم می خوام بنویسم اما یک شرط داره .................. انم اینه که اقلا ۲۰ نفر بیایند

و موافقت خودشون را برای ادامه درسها اعلام کنند .چرا ؟

 چون درسهای بدون خواستن بدرد نمی خوره .و این که من بدونم که وقتم وکارم را اقلا

بدرد  چند نفری خواهد خورد وگرنه نه وقت خودم را تلف می کنم نه شما را .نظراتتون را برام

 بگذارید تا بدونم درسهای من را چند نفر می خونند تا شروع کنم ..........

 نگوید ما که نمی دونیم این درسها چی هست ؟ قبلا با نوشته های من اشنا شده اید یک

 سری درسهایی تقریبا در همان مایه ها ........ دوستتون دارم ومنتظرتون می شم .

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:59 توسط محبوب  | 

تعطیلات از نوع تعمیرات

سلام

بنده آهو خانم هستم دختر بزرگ مامان محبوب

و قابل ذکره که بی اجازه مشغول گذاشتن این پست هستم!

اما محض اطلاع دوستان که در به در به دنبال مامان محبوب هستن

خواستم به عرضشون برسونم که به دلیل سوختن هارد کامپیوترشون

فعلا آپ نمی کنند. تا کامپیوتر مورد نظر پس از تعمیرات اساسی دوباره راه اندازی شده

و مامان محبوب دوباره آپ خواهند کرد...

 

+ نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ ساعت 14:48 توسط محبوب

فیلم

گاهی بعد از مدت ها ادم فیلمی از ایرانی می بینه که بخودش می گه چطور از زیر

دست ارشادی ها در رفته ویا چطور تهیه کننده ای پیدا کرده که فکر تجارتش نبوده !

راستی راستی که تعجب داره !!!!!!!!

جاتون خالی با دوست ۳۰ ساله ام شنبه شب دقیقا همان شبی که کلیمی های

محترم اکثرا سینما میروند وسینما ها باجه خلوتی دارد رفتیم فیلم کتاب قانون .

واقعا نمیدونم چطور بازی زیبای پرویز پرستویی را تشریح کنم فقط می تونم بگم

ایشان بسیار انسان توانمندی هستند وداستان فیلم بخوبی بازی پر قدرت ایشان

را به تصویر کشیده است .وهنر پیشه خارجی فیلم چقدر روان وزیبا بازی کرده است .

واز حرفهای تکراری و صحنه پردازیهای هیجانی فیلم های ایرانی دیگر خبری

نیست . واین مملکت را همان طور با صفات اخلاقی مسلمانهای بی اخلاق

چند هزار ساله نشان میدهد .داستان فیلم چیز جدیدی نیست .داستان

فیلم با پند اخلاقی که راننده تاکسی عرب زبان می دهد در حقیقت به پایان میرسد .

ولی بسیار ریزبینانه مسلمانی خاله خان باجی های النگو بدست و مسلمانی

ریش دارهای خیلی مسلمان که افتابه شان را همیشه در چمدان دارند و هنوز هم

که دگران به کرات دیگر سفر می کنند ذهنشان بدنبال این هست که به دست

شویی (مستراح) اول باید با پای چپ رفت یا با پای راست .

ومسخره کردن های هیت های سیاسی را به کشورهای دگر برای تبادل فرهنگ رفتن وهیچ چیز جز تبادل لبخند وعکس گرفتن وقالی ایرانی کادو دادن چیزی برای ایرانی ندارد .

و در این سفرها همدیگر را پاییدن که مبادا اسلام به زیر سوال برود.

 چیزهایی بود که می دانستیم .که دین پدری که از پدران

به فرزندان برسد .هیچ عشق وهیچ فرهنگ وتحقیقی در ان نباشد فرمول دقیقی

است که نتیچه ان همین خرافه ونکبتی است که دامن گیر این مردم است .

چیز تازه ای نبود جز قصه عشق خارجیهای کافر لامذهب وگوشت خوک خورکه

 دروغ نمی گویند و وقتی عشق میاید نصفه نیمه نیست و صلاح ومصلحت را نمی شناسد.

ومن هی گریه کردم ورقیق شفیق گفت : گریه ات بهر چیست و اینجانب جواب

دادم :بهر حقیقت تلخی که خیلی حقیقی است .

بروید فیلم را ببینید انجایی که رحمان را در قالب همه مردم می بینید ومی فهمید

که هیچ کسی جز خود ما بر خویش ستم نمی کنیم ویکی یعنی همه وهمه همان یکی هستند. وگرنه هیچ کس نمی توانست اینهمه ظلم را که ما بر خویش روا می

داریم برما روا بدارد .که با موهوم پرستی اولین چوب را ما بر سر خویش میزنیم.

دوستتان دارد مامان محبوب .چون اول خودش را دوست دارد دیگران را می تواند

دوست داشته باشد .

+ نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ ساعت 16:23 توسط محبوب  | 

کمی عاشق شوید امروز

 

کمی عاشق شوید امروز

هلا ای مرد مان  خورشید اوردم  وابی از زلال چشمه های روشن جاری

تپش هایی برای قلب زیباتان  و نوری تا که روشن سازد این تک سایه های

سرد تنها را 

هلا ای مرد ما ن    کنون یاد خدا ا و ردم

باید فرو ریزی بساط این فریب / کهنه بت ها را

هلا ای مرد ما ن  عشق او ردم  و مهری تا بشو ید ریشه های تلخ نفرت را

بر این قفل گره خورده به لب هاتان   هزاران واژه او رد م

و اغوشی که راز خستگی را خوب می داند

تقدیم شمایان یک بغل امید   و فردایی که نام دیگر ان دیروز و امروز است

هلا ای خاکیان  / اه ای عزیزانم   کنون من نور اوردم

به جای بخشش یک سکه    من کنون  ایین دل دادن براتان  هدیه او ردم

هلا ای مرد ما ن   در قلب تان جایی برای مهر و ر زی هست ؟

برای درک با هم بودن ایا فرصتی دارید ؟

میان این تلا طم های کم حاصل شما را فرصت دل دادن ایا هست ؟

نگاه عاشقانه یادتان مانده ؟

در اینجا هیچ کس ایا تپش های دل بی تاب  می فهمد ؟

به دشت زندگی هاتان  خبر از رویش پاک رضایت ایا هست ؟

اما ن از کشتن این لحظه ها  در حسرت دیروز وفردایی که می دانی  نمی اید !

هلا ای ارزو مندان  به جز این (ارزوی ) ارزو کردن  ببینم هیچ ایا ارزویی هست ؟

هلا ای زندگان   اینک کمی هم زندگی باید

 

به جان لحظه ها سوگند اندک فرصتی باقیست .

عاشق شوید امروز                    (بر گرفته از قسمتهایی از شعر کیوان شاهبداغی)

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت 15:19 توسط محبوب  | 

توضیح

چون سوال شده برای قدم سوم وچهارم...   سعی می کنم بیشتر برای شما توضیح بدهم .

 استادی در نیت . یعنی تو همیشه پندار نیک داشته باشی .اول راجع به هرکسی وهر کاری این

را بدانی اگر نیتت زیبا باشد وپنداره ات نیک .می توان گفت : که هم گفتارت نیک خواهد بود وهم کردرات

پس استادی در نیت .یعنی تو بتوانی فکر هایی که از مغزت می گذرد در کنترل بیاوری .

وان را با منطق تبدیل کنی به زیبا اندیشیدن .

وقدم چهارم راه یک جنگ جو .کسی که بتواند با افکاری که ضد نیت خوب است بجنگد ومثل یک

چنگ جو به انها نگاه کند پس بیش از انکه گفتارش به فعل در نیامده راحع به ان تفکر میکند.

وبا نیات غیر انسانی وغیرازادگی اعلان جنگ میدهد ودر درون همیشه یک جنگ جوست تا خویش

را تربیت کند .............وانسان می تواند بسیار زیبا بیندیشد اما نباید احساس ترحم نسبت بدیگران

داشته باشد چون دگری نیز خداست .فقط نمی داند .ومنطق زیبا می تواند جلوگیری از وادر کردن

شما در کشوری که فقط با احساسات  بازی می شود وسر هر چهارراهی کسی دست دراز می کند

ودر مواقع گسترده تر ........................بسیار خوب است .موفق باشید مامان محبوب

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸ ساعت 16:17 توسط محبوب  | 

اخرین قسمت چهار میثاق

دنباله چهار میثاق 6

تصورات باطل نکنید

ما قکر می کنیم 

  ما تصویر می سازیم از کسان دیگر و خود باورش می کنیم .

ماگوش نمی کنیم فقط به دنبال تصوراتمان می رویم .

دیگران را با تصوراتمان می بینیم نه با واقعیتها ی وجودیشان .

همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید

در هر شرایطی بیشترین تلاشتان را بکنید

اما نه بحد خودکشی .

از بیان احساساتتان نترسید

خودتان را قضاوت نکنید

شما نباید اهلی شوید .معصومیت یک کودک راداشته باشید .

غصه گذشته را نخورید

مضطرب اینده نباشید

و تنها در زمان حال زندگی کنید .

زمان ان فرا رسیده که خود را از تسلط  قاضی برهانید .

-         - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

-         قدم اول اگاهی است .

-         قدم دوم دگرگونی است .

-         قدم سوم استادی در نیت است ( استادی در عشق ).

-         قدم چهارم راه جنگجو بودن است .

به ذهنتانتان   به قواعد ها    به فکرهایتان  اعلان  جنگ بدهید .

  -------------------------------------------------------------------------

رویای کره زمین را رویای بهشت کنید  .

نه رویای جهنم!!!

+ نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ ساعت 10:54 توسط محبوب  | 
مطالب قدیمی‌تر